تبليغاتX
Rahelan.ir

      خانه کوچه شهر

          
+| نوشته شده توسط در جمعه 23 آذر1386 و ساعت 17:14 |

      حقيقت ايمان

 

ايمان، حقيقتي است كه اركان و پايه هاي متعددي دارد و بدون آن اركان تحقق پيدا نميكند. وقتي از حضرت اميرالمومنين(ع)از حقيقت ايمان سوال كردند آن حضرت در پاسخ فرمود: ايمان بر چهار پايه ي صبر،يقين،عدل و جهاد استوار است و هر يك از اين چهار ركن اصلي  و اساسي داراي چهار شعبه است كه مجموع آنها شانزده شعبه خواهد بودآنچه در اين روايت آمده ، بيان پايه هاي اساسي ايمان است ليكن ايمان شاخه هاي فرعي فراواني دارد كه موجب تكميل آن خواهد شد. پيامبراكرم(ص) فرمود:ايمان مؤمن كامل نميشودجز اينكه صد و سه خصلت در او باشد؛

جوّال الفكر؛ جَوَلان فكري داشته باشد.

جوهريّ الذكر؛ پيوسته به ياد خدا باشد.

كثيراً علمه؛ علم او زياد باشد.

عظيماً حلمه؛ حلمش فراوان است.

جميل المنازعة؛  در نزاع و دعوا زيبا برخورد ميكند.

كريم المراجعة؛  رجوع ديگران به او باكرامت و بزورگوار است.

 


ادامه مطلب
+| نوشته شده توسط در چهارشنبه 7 آذر1386 و ساعت 17:30 |

      من به...ميگويم بسيجي

 

                      

من به محمد ابراهيم همت می‌گويم بسيجی. كه تمام زندگيش را، روز به روز و نه يك‌باره گذاشت پای اين كه زباله‌ای مثل صدام حسين نتواند بيايد در سعدآباد بنشيند نم‌نم عرق بخورد و ام كلثوم گوش كند و رقص عربی دخترهای ايرانی را تماشا كند.من به محمد بروجردی می‌گويم بسيجی. كه درست آن وقت كه در كردستان هر كس اول اسلحه می‌كشيد و با تمام كينه می‌زد و بعد نگاه می‌كرد ببيند كه را زده است، آن قدر ايستاد و به مردم خدمت كرد كه شد مسيح كردستان.
من به امير رفيعی می‌گويم بسيجی. كه وقتی همه از خرمشهر رفتند گفت من می‌مانم و تا گلوله داشته باشم زمين‌گيرشان می‌كنم. با دو پايی كه از شدت زخم گلوله و تركش مثل دو زائده ازش آويزان مانده بودند ماند و تا گلوله داشت نگذاشت عراقی‌ها جلو بيايند.من به رضا دشتی می‌گويم بسيجی. كه وقتی از شناسايی خرمشهر در اشغال برمی‌گشت دوستانش به اشتباه زدندش و آن يك ساعتی را كه زنده بود يك آخ نگفت مبادا رفقايش خجالت بكشند.
من به حسن باقری می‌گويم بسيجی كه با آن صورت بچه‌وارش كه هنوز موهايش پانصدتا نشده بود، بارها اشك ژنرال
ماهرعبدالرشيد را درآورد و استراتژی «زيرپيراهن سفيد بر سر دست» را به تمام لشكرهای عراقی و حتي نيروهای ويژه‌ی عراق آموخت.من به برادران باكری می‌گويم بسيجی. كه با اين كه می‌دانستند حتي جنازه‌شان هم برنخواهد گشت، رفتند و جايی كه هيچ كس جراتش را نداشت جنگيدند تا مجنون به دست ديوانه‌های بعثی نيفتد.من به بيژن گرد می‌گويم بسيجی. كه وقتی يانكی‌های قلدر مثل قداره‌بندها با منطق «ما ناو داريم پس هستيم» ريختند توی خليجی كه ما حالا بوق فارس بودنش را می‌زنيم، با چهار تا قايق زه‌واردررفته و چهار قبضه آرپی‌جی و دو مثقال ايمان چون‌آن به ستوه آوردشان كه هر اسير ايرانی‌ای را می‌گرفتند، می‌بردندش توی حمام، لختش می‌كردند و تا جان داشت و جان داشتند با پوتين و قنداق تفنگ و حتي قيچی می‌زدندش كه فقط به اين سوال جواب بدهد «بيژن گرد كجا است؟»اين‌ها برای من الگوهای بسيجی‌اند. که اگر بگردی حتي يک عکس‌شان را هم روی شبکه پيدا نمی‌کنی. اما اين روزها دشمنان بسيج و دوستان بعد از جنگ بسيج يك الگوی ديگر از بسيج نشانمان می‌دهند. هفته‌ی بسيج كه می‌رسد می‌دهند يك پارچه‌ی بزرگ بنويسند «هفته بسيج بر دلاورمردان بسيجی مباركباد.» و می‌زند بالای پایگاه بسيج محله‌شان و تا سه ماه بعد هم برش نمی‌دارد. اگر در مورد مسائل ارزشی غيرتی شود ديگر شمر هم جلودارش نيست و تا دست كم يك شكم سير فحش ناموس ندهد آرام نمی‌شود. من به اين موجود نمی‌گويم بسيجی. حتي اگر در تيراژ يك ميليارد و نيم تكثيرش كنند و در همه‌ی پایگاه‌های بسيج بچپانندش. من دست بالا به اين می‌گويم دزد و معتقدم بايد بزنند پس كله‌اش و هر چه را دزديده ازش پس بگيرند. يكيش هم هم‌اين نام بسيجی است.همت و هر كه مانند همت و دوستانش است، چه رفته باشد و چه مانده باشد، نيازی به تبريك من ندارد. زندگی اين‌ها برای من سراسر بركت است. خنده‌دار است بگويم مباركشان باشد. اين موجود دوم هم هيچ نسبتی با بسيج و بسيجی ندارد كه من بخواهم به او تبريك بگويم.

 


+| نوشته شده توسط در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 16:37 |