برای سال چهارم.
نه
برای چهارمین سال پیاپی.!
نه نه
برای چهارمین سال پیاپی تو ماه رمضون...!! (آره خودشه)
بعد سحر! زمین لرزید! خدا گفت! من نفهمیدم! چی میخواست بگه؟
باز پسر مگنوم خورد و مگنا کشید! درست گفتم؟
حال من اینگونه ست،. حال تو اما چون؟!
بـــاور نـــداری تو... (والتّین والزّیتون)
یک تکه سنگم من، يك تكه سنگ تلخ
افتادم از پيزا،خوردم به افلاطون
يك تكه سنگم من دستي مرا انداخت
يك بار تا حيفا،يك بار بر ارغون
شبعا در اين شبها،بسيار مي بيند
فرهاد بي شيرين،ليلاي بي مجنون
اينجا درختاني،در باد مي رويند....
با هيأتي ساده،بايد تلفظ كرد
گل با صداي سرب،كفتر به لحن خون
از درد مي پيچيد،يك مرد بي تقويم
با همسري مجروح، با كودكي مدفون
حال من اينگونه ست،فردا نخواهد بود
ديروز بي كفتر،امروز بي زيتون...
عباسي
بسم الله الرحمن الرحیم
یكبار با حاج احمد متوسلیان، حاج همت و نصرالله كاشانی به منطقه میرفتیم. توی راه، همه جا با هم شوخی میكردیم و میخندیدیم. یكی از بحثهایی كه پیش آمد و هركس به شوخی نظری میداد، بحث «اسارت» بود.
حاج احمد گفت: «من اگر اسیر بشوم، راحت میگویم كه فرمانده تیپ بودم.»
حاج همت گفت: «نه، من نمیگویم. برای این كه آنوقت اطلاعات میگیرند. برای این كه رد گم كنم، میگویم نیروی عادی بودهام.»
كاشانی، در حالی كه به حاج احمد اشاره میكرد، گفت: «من میگویم توی راه ایستاده بودم، این آقا ما را برداشت آورد اینجا. من اصلاً نمیدانم این آقا كیست و برای چه ما را به اینجا آورده!»
* امیر رزاقزاده

نزديك عمليات بود ميدانستم دختر دار شده،يك روز ديدم سر پاكت نامه از جيبش زده بيرون.گفتم : اين چيه؟ گفت: عكس دخترمه گفتم بده ببينمش گفت : خودم هنوز نديدمش گفتم: چرا؟ گفت: الان موقع عملياته ، ميترسم مهر پدر فرزندي كار دستم بده، باشه بعد.
**************************************************
سردار شهيد مهدي زين الدين به نماز اول وقت بسيار اهميت مي داد. ايشان در هر وضعيتي،در هر منطقه اي كه بود،به محض رسيدن وقت اذان،براي اداي فرضيه نماز،مهيا مي شد.پس از شهادتش يكي از برادران او را در عالم خواب ديده بود كه مشغول زيارت خانۀ خداست و عده اي هم به دنبالش هستند،پرسيده بود شما اينجا چكاره اي؟ گفته بود:«بخاطر آن نمازهاي اول وقت،در اينجا فرماندهي اينها را به من واگذار كرده اند».

بـيا بنشين تويي كه نمي شناسمت،تويي كه هنوز نميدانم كيستي؟تويي كه يك روز غروب،برحاشيه دلــم قدم مي گذاري واحساس حضورت مرا غلـغلك مي دهد،همه نوشته ها تورا گفته اند و همه كتابـها تــورا خوانده اند ولي چشـمي تورا خوب نديـده است تــو سرچشمه بهترين هاي عالــم هستي،مرا خوب مي شناسي ولي من هنوز خوب تورا نمي شناسم،تورا در لابه لاي صفحـات نمي توانم بيابـم،تو احساس گـم من هستـي كه روز جمعـه بر منطـق احساس من جاري مي شوي . هـيچ ميداني من همان هستم كه هيـچ گاه نديدمت چون حضور تورا حس كرده ام ولي ظهورت را هنوز نه، ولي حسي غريـب به من ميگويد كه اين قدر دلتنگي مكن،يك پايه ظهور حضور است وشايد وقتي حضور تو به توان ظــهور رسيد ديگر دلت ميان بودن ونبودن مردد نـشود.امروز كه به اندازه تــمام دلواپسي هاي نهج البلاغه در پاييزعاطفه اهالي كوفه دلشوره پيدا كنم ودر زير باران غدير،خم شوم تا شيعه شوم باز ميهمان حضور تو مي شوم. حضور تو آنقدر وسيع است كه حتي در افق نگاه خزان زده ي غرب نيز ميتوان تو را دريافت. نمي خواهم دلــم را بـا چيزهاي سر در گم گرم كنم،شبها كه باران به احساس سبز شاليزار قدم مي گذارد و متر سك هاي جاليز ،سرما را بخش ميكنند و انگشتانم اقامتگاه پرندگان مهاجر ميشوند،تو نيز بر ميگردي. دلم رازي نميشود تورا در لابه لاي كتاب ها جـستجو كنم ردپاي تــو روي دل من است جاي پايت يخ ذهنم را آب كرده است و محتويات ذهنم سبز شده اند حالا براي من روشن روشن است كه هيـچ وقت اسير «حتمي»و«غير حتمي»نباشد،حتي اگر ...
تو مي آيي،بگو مي آيي،اصلا در دفتر حضور تو ظهورت حك شده است ،بگو راست ميگويم.امروز مثل ديروز نيستم و فردا مثل امروز نخواهم بود.چون ميدانم تو مرا ميخواني.باور كن هيچ ترديدي ندارم،زيرا هــمه وجودم سرنوشت غديري است كه مرا شيعه ساخت و آغاز دلشورگي هاي مولايم شد.اينها سرگذشت نيست اينها ســرنوشت است ، سرنوشت غربت و انتظار...
يك روز هنگام غروب كه شهر صور در آتش خشم دشمن مي سوخت،مصطفي كنار پنجره ايستاده بود،غروب آفتاب را تماشاميكرد و اشك ميريخت. گفتم:مصطفي چي شده؟او شروع كرد به توصيف كردن منظره ي غروب . من خيلي عصباني شدم و به او گفتم:مصطفي!آن طرف شهر را نگاه كن مردم بدبخت شهرشان را رها كرده اند و از ترس و وحشت در پناگاه نشسته اند.آنوقت تو به منظرۀ غروب نگاه مي كني و ميگويي چقدر زيباست؟! خنديد و گفت:شما همانطور كه جلال خدا را ميبيني.سعي كن در عين جلال جمال خدارا هم ببيني!اين كه مردم آواره شده اند و شهيد داده اند اين عين رحمت خدا براي آنهاست كه قلبشان متوجه خدا بشود.اين دردهايي كــه بـــراي خـــداست بســيار زيباست.
از مجموعه «نيمه پنهان ماه»
دانــلــود آهنگ مادر به زبان فارسی از سامی یوسف.
سلام... نمی دونم سه روز پیش بود یا چهار روز پیش که دیدم تلفنم زنگ می خوره.... جواب دادم... یکی از دوستان بود از آزادشهر، استان گلستان... می گفت واسه روز بعد از نیمه شعبان یه مراسم دارن که سخنرانش حاج آقا دانشمنده و قراره از صدا و سیما پخش بشه، به هر حال یه جشن توپ. می خواستن بدونن بدونن میشه مداحشون کمیل باشه... ازم خواستن باهاش تماس بگیرم...منم همین کار رو کردم. متن گفتگوی من با کمیل و یک دوست دیگر در ادامه میاد... فقط بخونید و نظر بدید... همین...
---- :: ( مکالمه ی من با کمـیل ) ::----
- مهدی : الو :
- کـمیل : جانم
- مهدی : سلام علیکم آقا کمیل
- کمـیل : علیکم السلام. بفرمائید.
- مهدی : آقا کمیل ((....))هستم از .... مزاحمتون میشم. حالتون خوبه؟
- کـمیل : بله.. آقای ((....)) الحمدلله. شما خوبید؟
- مهدی : ممنون. آقا کمیل جسارتاً غرض از مزاحمت ( کمیل : خواهش میکنم) خواستم بگم دوستان ما در هیئت ...شهرستان آزادشهر برای روز بعد از نیمه شعبان مراسم مولودی خوانی دارند با سخنرانی حاج آقا دانشمند. می خواستم بدونم میشه در خدمتتون باشیم.
- کمـیل : راستش آقای ((...)) من برنامه هام دستم نیست، یه شماره تلفن بهتون میدم با ایشون تماس بگیرید،انشاءا.. هستیم در خدمتتون.
- مهدی : بله بفرمائید.
- کمـیل : یادداشت کنید : 09125542687 ( آقای ابراهیمی ) . انشالله که خیره.
- مهدی : ممنون آقا کمیل . عذر میخوام که مزاحم شدم. دعا بفرمائید. خدانگهدار
- کـمیل : محتاجیم به دعا خداحافظ.
---- :: ( 10 دقیقه بعد مکالمه ی من با آقای ابراهیمی ) ::----
- ابراهیمی : جانم.
- مـــــهدی : الو. سلام علیکم. آقای ابراهیمی؟
- ابراهیمی : علیکم السلام . بله بفرمائید
- مـــــهدی :روزتون بخیر. راستش رو بخواید من چند دقیقه پیش با آقا کمیل صحبت می کردم در مورد مراسمی، فرمودن با حضرتعالی تماس بگیرم.
- ابراهیمی : بله بفرمائید.
- مهـــــدی : راستش هیئت ... شهرستان آزادشهر دارن برای روز بعد از نیمه ی شعبان مراسم مولودی خوانی برگزار می کنن که سخنرانش هم حاج آقا دانشمند هستش. پخش مستقیم هم از صدا و سیما دارن. خواستن خدمت آقا کمیل باشن.
- ابراهیمی : شما شرایط حاج آقا رو در جریانید؟
- مهـــــدی : شرایط...؟ نه.... چه شرایطی...؟
- ابراهیمی : حاج آقا برای مراسماشون در تهران یک سکه دریافت می کنن 150000 تومان و برای خارج از تهران دو تا سکه می گیرن 300000 تومان . من یه شماره حساب خدمتتون می دم شما پول رو واریز می کنید،بعد تماس می گیرید من اسم شما رو یادداشت می کنم... بعد...
( اینجای کار من هم متعجب شده بودم و هم عصبانی، پریدم تو حرفش و گفتم )
- مهـــدی : خوب پس من بادوستان صحبت می کنم اگه مقبول شد براتون تماس می گیرم... خداحافظ.
- ابراهیمی : خدانگهدار.
تلفن رو که قطع کردم...تمام تصاویری رو که تو ذهنم بود از همراهی با مداحهای مختلف جلوی چشمام اومد. همین کمیل دو سال پیش پیش ما بود و ما فقط 50000 تومان بابت هدیه بهش داده بودیم با یه کتاب. یعنی سهمیه بندی اینقد رو قیمتها تاثیر گذاشته بود!؟... همون لحظه یادم اومد زمانی رو که واسه حاج ابراهیم قانع تماس گرفته بودیم. حاجی بدون اینکه ما رو بشناسه قبول کرده بود که بیاد هیئت. وقتی که اومد رئیس اون هیئت 20000 تومان گذاشت کف دستش و یا علی... اونم چیزی نگفت و رفت... چه جوریه اینکه یه عده خوندن رو کردن دکان و دارن می کشن رو قیمت و یه عده... اصلا چرا راه دور بریم؟همین حاج محمود آقای کریمی پارسال هماهنگ شد برای یکی از روستاها که بیاد یادواره ی شهدا...( البته با چه سختی) یک ریال هم نگرفت، اومد خوند و رفت... ولی یکی مثل (حسین.س) اومد خوند و واسه دو روز 700000 تومان گرفت و روزه هم نگرفت ( ماه رمضان) و رفت.... یعنی چی!؟...
چه جوری میشه که یکی از کارت سوخت خودش مایه میذاره و میاد و میره و یکی حتما باید رونیز بره دنبالش... چه حقیقتی هست که یکی نهار بهش نمیسازه و واسه اینکه میزبان ناراحت نشه یه روز کامل با یه نون بربری طاقت میاره و یکی حتما باید تو رستوران غذا بخوره و سونا بره... من بهتون میگم... اون حقیقت تقواست... اون حقیقت ایمانه... اون حقیقت اخلاصه...
من دیگه توضیح ندم براتون نمی خوام منبر بشم... البته به موقعش تو یه فرصت مناسب با هم در این مورد صحبت میکنیم. فقط خواستم بگم بدونید پا منبر چه آدمایی سینه میزنید و اشک میریزید...
حالا اگه اونایی که نمیدونن اون مداح کیه یا اینکه میخوان مطمئن بشن، آدرس ایمیلشون رو بدن تا اسم اون فرد رو واسشون بفرستم. شماره همراه هم که دادیم یه تماس بگیرید خیلی رک باهاشون صحبت کنید البته خودمون هم این کار رو میکنیم...
هر کی پاکاره... یا علی!